داستانک
تنفس صبح

 

طلاق
بابا و مامان با همدیگه جرّو بحث می کردن و سر هم داد می زدن...
سعید کوچولو داشت مات و مبهوت از گوشه اتاق بهشون نگاه می کرد... دعوا بالا گرفت، مادر اشکش دراومد و گفت: من دیگه نمی تونم تحمل کنم ... چاره مشکل ما فقط گرفتن طلاقه...!
سعید که اولین بار بود کلمه طلاق به گوشش خورده بود، فکر کرد این طلاق چیه که اگر داشته باشیمش مشکل حل میشه؟! شاید بابا و مامان پول ندارن که طلاق بگیرن، باید خودم این کار رو بکنم ...
فوری رفت تو اتاقش و قلکش رو شکست و رفت بیرون ، نمی دونست باید کجا بره که طلاق بگیره، رفت مغازه آقا مرتضی سر کوچه...سلام کرد و گفت: آقا مرتضی من یه دونه طلاق می خوام... شما دارین؟
آقا مرتضی با تعجب پرسید: طلاق؟!!!
سعید کمی لب و لوچه اش آویزون شد و گفت: ندارین؟...آقا مرتضی گفت: آخه...اه..نه...ولی...سعید که دیگه علاوه بر لب و لوچه آویزون بغض هم کرده بود  گفت: آهان فهمیدم...خب می دونم گرونه، ولی من خیلی لازمش دارم...قول می دم توی قلکم بازم پول جمع کنم و بقیه اش رو به شما بدم، ولی حالا فقط همین چند تا اسکناس رو دارم...
آقا مصطفی داداش آقا مرتضی که اومده بود مغازه با لبخندی جلو سعید زانو زد، دستاش رو گذاشت رو شونه های سعید و گفت: بگو ببینم طلاق رو برای چی می خوای؟
سعید ماجرای دعوای بابا و مامان رو تعریف کرد...آقا مصطفی فکری کرد و گفت: خب سعید جان من بهت میدم و هیچ پولی هم نمی خواد بدی، فقط باید کمی صبر کنی تا آماده و بسته بندیش کنم...!
سعید با خوشحالی گفت: باشه...چشم...صبر می کنم...آقا مصطفی کتابی رو از تو کیفش همراه یه قلم ودواتش رو در آورد...و روی دو تا کاغذ شروع کرد به خطاطی و هر کدوم رو با دقت گذاشت داخل پاکت ، دو تا روبان قرمز مخملی روی دو شاخه گل رز بست و چسبوند روی پاکت ها.
بعد رو به سعید کرد و گفت : بیا سعید جان این همون چیزیه که می خواستی ... به هر کدوم از مامان و بابات یکی از پاکتها رو بده...
سعید که از خوشحالی توی پوست خودش نمی گنجید با عجله دوید طرف خونه ...صدایی از خونه به گوش نمی رسید ... بابا و مامان هرکدوم یه گوشه ی خونه زانوی غم بغل کرده بودن... سعید سراغ هر دو رفت و اونها رو بوسید و بعد گفت این طلاقه که می خواستین بگیرین تا مشکلتون حل بشه، آقا مصطفی بهترین طلاق رو به من داده،حتماً دیگه مشکلی وجود نداره... بابا و مامان با تعجب به سعید و بسته اش نگاه می کردن، نمی دونستن تعجب کنن یا بخندن!...در پاکت ها رو باز کردن و نوشته رو خوندن...هردو به فکر فرو رفتن و بعد به هم لبخند زدن...رفتن طرف سعید و اون رو غرق بوسه کردن...
روز بعد بابا با یه تابلو زیبا با قاب طلایی اومد خونه...سعید پرسید : بابا این چیه ؟ باباگفت: این همون طلاقه که قابش گرفتم........................... توی قاب این جملات نوشته شده بود:
 
نبی صلی الله علیه وآله قال :
أبغض الحلال إلی الله الطلاق
بدترین و زشت ترین حلال نزد خدا طلاق است
(احسن الحدیث/ج1428)
 


نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:





شنبه 4 شهريور 1391برچسب:, :: 9:38 :: نويسنده : سحرحیدری

درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید
پيوندها

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان تنفس صبح و آدرس tanaffosesobh.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.








نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت: